<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حرف های یک پسردیوانه</title>
<link>http://samin-1990.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 13 Oct 2008 06:02:44 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هفت خویشتن</title>
<link>http://samin-1990.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;درآرامترین ساعت شب،هنگامی که درعالم خواب وبیداری بودم،هفت خویشتن من دورهم نشستند ونجواکنان چنین گفتند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خویشتن اول:من درتمام این سال ها درتن این دیوانه بوده ام،وکاری نداشته ام جزاین که روز،دردش راتازه کنم وشب اندوهش رابرگردانم.من دیگرتاب تحمل این وضع راندارم واکنون شورش می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خویشتن دوم:برادر،حال توازمن بهتراست،زیراکارمن این است که خویشتن شاد این دیوانه باشم.من خنده های اورا می خندم وسرودساعت های خوش اورامی سرایم،وباپاهایی که سه بال دارد اندیشه های روشن اورا می رقصم.منم که بایدبراین زندگی ملال آورشورش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوشتن سوم:پس تکلیف من،خویشتن عشق،چه می شود،که داغ مشعل سوزان شهوات وحشی وامیال خیال آمیزهستم؟منم که بیمارعشقم  وبایدبراین دیوانه بشورم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خویشتن چهارم:ازمیان شما،من ازهمه نگون بخت ترم،چون کاری به جزنفرت پلیدوانزجارویرانگربه من نداده اند.منم آن خویشتن طوفانی که درسیاه ترین درکات دوزخ به دنیاآمده ام وبایدسرازخدمت این دیوانه بپیچم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خویشتن پنجم:نه،منم آن خویشتن اندیشمند،خویشتن خیالباف،خویشتن گرسنگی وتشنگی،آن که مدام درپی چیزهای ناشناخته وچیزهای نیافریده می گردد ودمی آسایش ندارد؛منم که بایدشورش کنم نه شما...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خویشتن ششم:من خویشتن کارگرم،خویشتن زحمت کشی که بادستان شکیباوچشمانی آرزومند روزهاراصورت می بخشم وعناصربی شل رابه شکل های تازه وابدی درمی آورم ـــ منم آن تنهایی که بایدبراین دیوانه بیقرار بشورم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خویشتن هفتم:شگفتاکه همه ی شمامی خواهید دربرابراین پسرسربرشورش بردارید،زیرا یکایک شماوظیفه ی مقدری برعهده دارید که باید به انجام برسانید.آه! ای کاش من هم همانندشمابودم، خویشتنی باتکلیف معین!ولی من تکلیفی ندارم،من خویشتن بی کاره ام،آن که درلامکان ولازمان خالی وخاموش نشسته است،هنگامی که شماسرگرم بازسازی زندگی هستید،ای همسایگان،آیا شمابایدشورش کنیدیامن؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 06:02:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samin-1990&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>samin-1990</dc:creator>
<guid>http://samin-1990.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چگونه دیوانه شدم</title>
<link>http://samin-1990.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ازمن می پرسید که چگونه دیوانه شدم،چنین روی داد: یک روز پیش از آنکه خدایان بسیاربه دنیا بیایند ازخواب عمیقی بیدارشدم ودیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند، همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم ودرهفت زندگی ام برچهره می گذاشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس بی نقاب در کوچه های پرازمردم دویدم وفریاد زدم :دزد،دزد،دزدان نابکار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردان وزنان برمن خندیدند وپاره ای ازآنها ازترس من به خانه هایشان پناه بردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنگامی که به بازار رسیدم،جوانی که برسربامی ایستاده بودفریادبرآورد:این پسردیوانه است. من سربرداشتم که اوراببینم؛خورشیدنخستین بارچهره برهنه ام رابوسید.نخستین بارخورشیدچهره برهنه مرابوسیدومن ازعشق خورشید مشتعل شدم ودیگربه نقاب هایم نیازی نداشتم.وگویی درحال خلسه فریادزدم رحمت،رحمت بر دزدانی که نقاب های مرابردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنین بود که من دیوانه شدم.واز برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آزادی تنهایی وامنیت ازفهمیده شدن، زیرا کسانی که مارا می فهمندچیزی رادروجود ما به اسارت می گیرند.ولی مباداکه ازاین امنیت مغرور شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان نیست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 13:29:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samin-1990&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>samin-1990</dc:creator>
<guid>http://samin-1990.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
