تبليغاتX
حرف های یک پسردیوانه - چگونه دیوانه شدم

حرف های یک پسردیوانه

چگونه دیوانه شدم

ازمن می پرسید که چگونه دیوانه شدم،چنین روی داد: یک روز پیش از آنکه خدایان بسیاربه دنیا بیایند ازخواب عمیقی بیدارشدم ودیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند، همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم ودرهفت زندگی ام برچهره می گذاشتم.

پس بی نقاب در کوچه های پرازمردم دویدم وفریاد زدم :دزد،دزد،دزدان نابکار

مردان وزنان برمن خندیدند وپاره ای ازآنها ازترس من به خانه هایشان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسیدم،جوانی که برسربامی ایستاده بودفریادبرآورد:این پسردیوانه است. من سربرداشتم که اوراببینم؛خورشیدنخستین بارچهره برهنه ام رابوسید.نخستین بارخورشیدچهره برهنه مرابوسیدومن ازعشق خورشید مشتعل شدم ودیگربه نقاب هایم نیازی نداشتم.وگویی درحال خلسه فریادزدم رحمت،رحمت بر دزدانی که نقاب های مرابردند.

چنین بود که من دیوانه شدم.واز برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام.

آزادی تنهایی وامنیت ازفهمیده شدن، زیرا کسانی که مارا می فهمندچیزی رادروجود ما به اسارت می گیرند.ولی مباداکه ازاین امنیت مغرور شوم.

حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان نیست.

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت17:0توسط سامین |